|
با سلام به دوستان عزيز و آرزوي هفته اي توام با موفقيت و شادي براي شما.جا دارد در اينجا از بازگشت يكي از عزيزان وفادار هميشگي قدرداني كنم.محمد عزيز كسي كه همراه با حسين مهدي وديبا وبلاگ قبلي را بخاطر حمايت از من ترك كردند و با من آمدند.محمد واقعا دوستي واقعي براي من بود.او در موقعي كه من در آن وبلاگ كار ميكردم برخلاف اكثر نويسندگان ديگر كه مغرور بودند وچشم وهم چشمي داشتند هر وقت احتياج به كمكي داشت با من در ميان ميگذاشت و با خلوص نيت كار ميكرد.واقعا از صميم قلب بازگشت دوباره محمد به خانه خودش را به همه بچه هاي وبلاگ تبريك ميگم.ان شا الله با تجربه هاي محمد عزيز با كمك نويسنده هاي با تلاش وبلاگ را به جايگاهي برسانيم كه اگر در آينده اي نزديك به ثمره تلاشمان نگاه كنيم به اين جمع صميمي به تلاشمان به بچه هاي هميشگي و...افتخار كنيم.پس تا آن روز از تمام توانمان براي اين هدف استفاده ميكنيم.بازهم آرزوي روزهاي خوش وزيبا براي اين وبلاگ ميكنم وخلاصه قسمت پنجاهم جواهري در قصر را تقديم عزيزان ميكنم.
يانگوم نامه اي را كه در آن از فرار خود وافسر مين است را در منزل داگو ميگذارد.افسر مين نيزدر نامه اي استعفاي خودش را مينويسد و آنرا به افسر همراهش ميدهد تا آنرا به نخست وزير چپ برساند سپس او ويانگوم سوار بر كشتي رهسپار ماجرايي تازه ميشوند

در كشتي افسر مين از يانگوم ميپرسد كه آيا او ميترسد و او ميگويد كه نه من خوشحالم وقلبم سرشار از احساس وراحتي است وافسر مين ميگويد كه من ميترسم كه اين يك رويا باشد

در قصر همه جا صحبت از اين است كه يانگوم بعنوان پزشك شخصي پادشاه انتخاب ميشود.ملكه مادر پيش ملكه ميرود و ميگويد كه چطور شما نتوانستيد جلوي اين درخواست را بگيريد؟ومن بايد خودم بطور مستقيم كاري انجام دهم

در زميني برفي يانگوم و افسر مين راه ميروند ويانگوم از قولهايي ميگويد كه افسر مين بايد به او بدهد.افسر مين ميگويد كه براي رسيدن به تو بايد چند قول بدهد و او با همه آنها موافق است واين بخاطر او ميباشد.دست در دست هم قدم ميزنند و در زميني برفي كه ديگر يانگوم نميتواند راه برود افسر مين او را بر دوشش ميگيرد و به اين شكل خاطره اي از گذشته بر يانگوم زنده ميشود خاطره اي از پدر ومادرش وعشقي كه پدر او به مادرش داشته.

لحظات خوبي در كنار هم ميگذرد اما اين لحظات خوش بزودي تمام ميشود افسر گارد سلطنتي براي بردن آنها مي آيد .افسر مين سعي ميكند كه به آنها دستور دهد كه از آنجا بروند واين آخرين دستور است ولي نميشود.از آنها كه ميگذرد نخست وزير چپ كه هميشه مانند پدري از او مراقبت كرده بر سرش داد ميزند كه چطور او ميتواند با كسي كه به مقام پزشك شخصي شاه رسيده فرار كند و در اتاقي با او صحبت ميكند

او حرفهايش را قبول ميكند فقط مقداري وقت ميخواهد كه با يانگوم صحبت كند.او از خاطرات گذشته ميگويد و وقتي كه يانگوم بچه بوده..در آخر صحبتها افسر مين دستانش را بطرف يانگوم ميبرد .براي فراري ديگر چون اگر اينكار را نكنند بنظر افسر مين ديگر خواب اين روزها را بايد ببينند يانگوم دستانش را در دستان او ميگذارد ولي ميگويد كه او نميتواند برود

نخست وزير چپ به آنها ميگويد كه به قصر بروند ولي يانگوم بايد از قبول اين مقام خودداري كند اما در كشتي افسر مين به يانگوم ميگويد كه او بايد اين مقام را قبول كند و با اينكار نامش در تاريخ چوسان ماندگار خواهد بود وبا حرفهايش او را متقاعد ميكند كه اين مقام را قبول كند

يانگوم به خانه داگو برميگرد.يانگ داك نيز با او صحبت ميكند.يانگوم سخت در فكر اين است كه بايد اين مقام را قبول كند يا نه

در قصر عده اي از دانشوران وصاحب منصبان جلوي قصر همگي از پادشاه ميخواهند كه دست از اينكار بردارد نخست وزير چپ نيز با وزراي ديگر با او صحبت ميكنند ولي پادشاه موافقت نميكند و ميگويد كه دليل اينكه او را ميخواهد به اين مقام بگمارد فقط در اين است كه او جان ملكه مادر ملكه و خود او را نجات داده و بيماري مردم يك منطقه را درمان كرده و فقط او ميخواهد بخاطر سلامتي خودش اينكار را انجام دهد و چيزهايي در يانگوم ديده كه مطمئن است او بسمت قدرت وزراي چپ و راست نخواهد رفت

ملكه مادر به ملاقت پادشاه ميآيد و به او ميگويد كه اگرچه از يانگوم بخاطر نجات جانش متشكر است ولي او نبايد چنين كاري را انجام دهد.از طرفي دكتر شين نيز نامه استعفايش را مينويسد وبه وزير داروخانه ميدهد ولي او قبول نميكند .با ورود يانگوم ميگويد كه اين بخاطر خودخواهي او است كه معلمش را جا گذاشته وميخواهد از او سبقت بگيرد.يانگوم با ناراحتي پيش دكتر شين ميرود ولي دكتر شين در صحبتهايش به يانگوم ميگويد كه انتظار هيچ كمكي را از او نداشته باشد دكتر يونگ نيز وارد ميشود وميگويد كه اگر اين خواسته اوست ادامه بدهد ولي انتظار حمايت آنها را نبايد داشته باشد

از طرفي ملكه مادر يون سنگ را احظار ميكن دو ميگويد كه اين درست است كه او مخفيانه با پادشاه ويانگوم ملاقاتي داشته اند.ملكه مادر در ادامه صحبتهايش به او ميگويد كه او ميتواند با چنين كارهايي ملكه شود وحرفهايي ديگر ميزند كه حال يون سنگ بسيار خراب ميشود ملكه اشاره ميكند كه او حامله است.يون سنگ وقتي بيرون ميرود از حال ميرود

قضيه را يانگوم ميفهمد وسريع به بالين او ميرود.يون سنگ دارد بچه اش را زودتر به دنيا مي آورد يانگوم ميگويد كه سريع اتاق زايمان را آماده كنند در حين زايمان يون سنگ بيهوش ميشود ولي با طب سوزني يانگوم دوباره بهوش ميآيد.يونسنگ دوباره بيهوش ميشود ولي با نرمشهاي دست وصورت يانگوم دوباره بهوش ميآيدو سرانجام بچه نوزاد بدنيا مي آيد اما يونسنگ بسوي مرگ پيش ميرود همه نگرانند يانگوم به سراغ طب سوزني ميرود اما ناگهان يونسنگ بي حركت ميشود ظاهرا او تمام كرده ولي يانگوم سريع بلند ميشود و چيزي را مي آوردآنرا به بيني يون سنگ ميمالاند و قفسه سينه او را بالا پايين ميكند تا او نفسش برگردد.بالارخه شين بي نبضش را احساس مي كند و يون سنگ باز ميگردد.دوستي قديمي دوست عزيزش را از مرگ نجات ميدهد موفقيتي ديگر از يانگوم

بعد از انجام اينكار يانگوم در ملاقاتي با افسر مين ميگويد كه او ميخواهد كه آن مقام را رد كند زيرا او پزشك است وميخواهد كه زندگيها را نجات دهد نه بخاطر او زندگي كسي تمام شود.يانگوم نيز تا صبح بر بالين يونسنگ ميماند و از او مراقبت ميكند وسرانجام يونسنگ بيدار ميشود واز او تشكر ميكند يانگوم نيز دستي از محبت بر سر دوست عزيزش ميكشد.بهرحال يانگوم به ملاقت پادشاه ميرود و از او ميخواهد كه فرمانش را پس بگيرد اما در همين لحظه پيشكار يونگ سريع وارد ميشود وخبر ميدهد كه حال پسر ملكه پرنس كيونگ وون بسيار خراب است.يانگوم نيز با چهره اي كه از آن نگراني ميبارد به پادشاه نگاه ميكند

امشب كه اين خلاصه قسمت را نوشتم ديدم واقعا دلم براي يانگوم وبچه هاي قصر تنگ شده مطمئن باشيد بعد از اينكه خلاصه قسمتهاي اوليه امپراطور دريا تا قسمتي كه تلويزيون نشان داده را گذاشتم با تعادلي بين اين دو مجموعه وبا مطالب زيبا از يانگوم وبازيگران ديگر در خدمت شما خواهم بود
موفق باشيد و سر بلند
|