|
داستان قصر قسمت سوم the jewel story
خيلي ها شايد بطور كامل ندونن ماجراي جدايي من از اون وب از كجا شروع شد براي اينكه كمي بيشتر توضيح بدم كمي به عقب برميگردم اون روزها كه پستهاي زياد من باعث شد وب كاملا در اختيار من باشه نويسندگان جديدي كه ميامدند همگي كار خودشان را ميكردند و هيچ رقابتي نداشتند حتي حسين كه با هم اومده بوديم اون دوست من شده بود اما اين وسط نويسنده ابلهي بنام رحيم بود كه چون بچه اي بيش نبود و سن وسالش كم به خيال خودش با من رقابت ميكرد جالب اينكه اون هر چقدر بيشتر كار ميكرد بدتر ضايع ميشد چون در حد فاصل يك ماه فقط من در وبلاگ پست ميدادم حالا اون بعد از اين مدت اومده بود و گفته بود كه من در حال جمع آوري مطلب بودم !
اون هر كاري ميكرد نميتونست پايگاهي كه من در وب داشتم رو بدست بياره يادمه يك شب من ساعت دو نصفه شب اتفاقي قبل از اينكه برم بخوابم رفتم وب يك سري بزنم ديدم رحيم يك پست داده هنوز چيزي نگذشته بود ديدم شد دوتا مدتي بعد سه تا !!همين جوري پست ميداد گفتم اين باز شروع كرد دقيقا هفت پست داد اون شب به اين خيال كه با من كل كل كنه ! من گفتم بخوابم بي خيال بچست كامپيوتر رو خاموش كردم و رفتم تو عالم خواب ولي مگه خوابم ميبرد؟! اون بايد ميفهميد با كي طرفه و اينجا بود كه طبق شعار معروفه حاجي سيدتو كشتن !!!!من دوباره بلند شدم و كامپيوتر رو روشن كردم .ساعت چهار صبح بود. حالا من هفت پست گذاشتم !! چه حالي ازش گرفتم!
بگذريم اگه يادتون باشه گفته بودم نگين روز تولدم در وبلاگ شخصيش تولد منو با عكساي يانگوم جشن گرفته بود و من به تلافي قصد داشتم روز تولد گوگوش كه اون دوستش داشت براش اينكار را در وب بكنم و عكسايي از بانو هن كه عشق ديگرش بود براش بزارم. اينكار را كردم مدتي گذشت ديدم رحيم يك پست داد .اينقدر فهم نداشت كه بدونه اين يك مطلب تشكر آميزه و يكم صبر كنه تا پست اول باشه. پستش رو گرفتم كشوندم پايين
هنوز چيزي نگذشته بود كه رفتم ديدم اون پستشو دوباره گذاشت بالا ! باز من ويرايش كردم پايين گذاشتم وباز اون اوردش بالا بچگي رو ميبينين؟ ديگه وقتي ديدم اينجوريه پستش رو ثبت موقت كردم . بعدش فهميدم اون با گريه زنگ زده به امين كه ميثم اينكارو كرد!! من از كامپيوتر اومدم بيرون و دو سه ساعت بعد وقتي خواستم وارد سيستم بشم ديدم در كنترل پنل وبلاگم ميگه امكان پست دادن براي شما نميباشد! حتي نظرات رو هم نميتونستم دست بزنم ! گفتم يعني چي اشتباه شده؟ چرا اينجوري شده مدتي گذشت زنگ زدم امين گفتم جريان چيه؟ چرا همه چيزم گرفته شده بهانه هاي الكي آورد كه اره وب دست من نيست و حالا مال يكي ديگه هستش و شما توسط اون به اين حالت در اومدين !
باور نميكردم مني كه در مدت دوماه شبانه روز براي اون وب خون دل خورده بودم و با كار و تلاش شبانه روزي اون وبلاگ رو در حاليكه هيچكس هيچ پستي نميداد به رتبه اول گوگل كشونده بودم حالا با من اين رفتار شده بود. مدتي كه گذشت يك نفر به عنوان كسي كه صاحب جديد وب هستش بمن زنگ زد. همينجا بگم تا عمر دارم اين شخصي رو كه بمن زنگ زد نميبخشم و حلالش نميكنم. از خدا ميخوام اون دنيا جواب حرفايي كه بمن زد رو ببينه. اون خيلي راحت اومد و چيزهايي گفت كه اصلا قابل تصور نبود.
ميگفت شما تبليغات كردي يعني من حق نداشتم به عنوان كسي كه اينهمه زحمت كشيده يك همچين مطلبي براي قدرداني از كس ديگه بدم؟ جالب ميدونين چيه ميگفتش كه نقدهايي كه نوشتي بهش ميگي نقد؟!!!! فكر كنم اين آقا حالش خوب نبود چون اگه بود اينارو نميگفت براي اينكه به گواهي دوست و دشمن نقدهاي من واقعا بينظير بود و در تمامي وبسايتها و مجلات ايراني نقدهايم چاپ ميشد هنوزم كه هنوزه دو تا از اين مجلات كه نقدهايم را چاپ كردند را دارم تازه من فقط نقد ميگذاشتم و هيچ كس جرات اينكارو نداشت !
در ادامه نامرديهايي كه در صحبت كرد بمن گفت كه از بين نويسندگان فعلي همگي حذف ميشن و نويسنگان جديد ميان و.. در حالي كه من فرداش به وب رفتم ديدم همه هستند غير از من !! تازه رحيم كه مثلا منو از وب بيرون كرده بود يك پست داده بود گفته بود من معاونم و تشكر ميكنم از مدیر وب امين ! جالبه به امين زنگ زدم گفتم اين تو پستش نوشته تو مديري چطور وبلاگ الان دست تو نيست ؟!! دقايقي نگذشت كه اون پست پاك شد! تو اون ساعات انقلابي در من وجود داشت دوستان من. با خودم در كلنجار بودم كه برگردم يا اينكه از پيش اون آدماي نمك نشناس برم
خيلي جالب بود يادم مياد كرش به من گفت داداش برو الان وب رو ببين بچه ها چي نوشتن وقتي رفتم باورم نميشد سيل نظرات اعتراض آميز كه ميثم كجاست و اون چرا حذف شد رو ديدم اعتراضا بالا گرفته بود طوريكه اونا مجبور شدن نظرات رو پاك كنن ديگه انقلاب شده بود ! وب از دست اونا خارج شده بود دليلش مشخص بود بين كسي كه به چشم رقابت كار ميكنه با كسي كه از ته دلش كار ميكنه خيلي فرقه و اونا نه من بلكه تمام دوستان من را ميخواستن بيرون بندازن.جالب اينه كه دوستان چهار نفر از نويسندگان به حمايت از من از اون وب بيرون اومدن حسين مهدي محمد و ديبا كه اصلا باور نميكردم خدايا كه اونا چرا بخاطر من از اون وب اومدن بيرون
در اين ميان حرفي كه ديبا دختر باصفاي اون روزها بمن زد رو هيچ وقت فراموش نميكنم ديبا وقتي شنيد كه من از وب اومدم بيرون در حاليكه اون روز اولين روز نويسندگيش بود و قاعدتا بايد خوشحال باشه گفت ميثم من يانگوم رو با تو شناختم و اگه تو نباشي منم نيستم اين بود كه اونهم ازاونجا اومد بيرون حسين كه دوست عزيزم بود مهدي هم مدتي بود كه با هم خوب بوديم و محمد واقعا يك دوست باصفا و صميمي .تو اون روزها همه دوستان منتظر تصميم من بودن كرش يك ليندا كورش آوا امير سوزوكي تيوا نسرين زهرا حسين مهدي ديبا و.... اينقدر بودن كه قابل شمارش نيست
بايد تصميم بزرگي ميگرفتم از طرفي دوست نداشتم از وبي كه براي اون خون دل خورده بودم برم و از طرفي ديگه وقتي نامردي اون آدما رو ميديدم كه بعد از اين همه تلاش براحتي اينكار را با من كرده بودن تصميم به رفتن به وبي ديگر داشتم يادم مياد بعد از اون اعتراضات امين بمن زنگ زد و ازم خواست كه برگردم !!!! بهش گفتم من در صورتي برميگردم كه تمام اختياراتي كه داشتم همه برگرده اون گفت نه منهم گفتم پس نميتونم و اون قطع كرد. قطع كردن همانا و خاموش شدن چراغ daejanggeum همانا .از خودم تعريف نميكنم چون متنفرم ولي من روح اون وب بودم و با رفتن من اون وبلاگ مرد حالا شبيه قبرستاني بيشتر نيست خيلي واضحه كه چرا اين بلا سرش اومده آه آدم وقتي بگيره ديگه دوست و دشمن نميشناسه تازه اون بچه رحيم هم بعد از مدتي محو شد حالا معلوم نيست كجاست !.
بهرحال ديگر تاخير مجاز نبود .بايد سريعا وبي ديگر براي خودم و دوستاني كه با من بودن ميساختم به اين خاطر به فكر يك اسم افتادم و بالاخره وبلاگ daeyangom.blogfa.com را درست كردم . اين اسم را برادر كوچكم مهران انتخاب كرد .يادم مياد اولين پستي كه در اون وب گذاشتم عنوانش اين بود بازگشت براي هميشه... بله من بازگشته بودم و در آغاز راهي ديگر بودم... ....
ادامه دارد
قسمت چهارم دوشنبه
|